X
تبلیغات
سیمرغ ما
سلام

این پست بیشتر در مورد خودمه. البته من و ساینا که نداریم!  احتمالا از خوندن این پست شوکه می شید!

این 6 ماه اتفاقات زیادی افتاد همینقدر بگم که هیچ جوری با کار و درسم در کنار بچه داری نتونستم کنار بیام به خصوص که دوری از دخترم داغونم می کرد واقعا فرصتی برای زندگی کردن و لذت بردن نداشتم استرس و بی خوابی های مکرر آرام و قرار و سلامتم رو از من ربوده بود.

باورتون نمی شه کارم به جائی می رسید که حسرت تمیزکاری رو می خوردم که تو خونه ام می اومد و از درس دادن و خوندن معاف بود! از همه مهمتر سرکار که بودم دوری از دخترم تمام تمرکز فکریمو از من گرفته بود. تا وقتی بچه نداشتم کار کردن برام لذت بخش بود. نمی خوام بگم که خیلی علمی بودم ولی هر چقدر که می تونستم ترجمه می کردم کتاب می نوشتم مقاله داشتم ولی به دنیا اومدن دخترم زندگی منو 180 درجه تغییر مسیر داد.

تصمیمم رو گرفته بودم ولی دیگران مخالفت می کردن بالاخره فهمیدم که باید مطابق خواست قلبی و وجدان خودم و همچنین همسر و فرزندم زندگی کنم حتی اگه تمام دنیا مخالف باشند. اصلا نمی شه یک نسخه برای همه پیچید و نمی شه از دیگران تقلید کرد و خوشبخت بود.

اینو بگم که خانومهای زیادی اطرافم هستن که خیلی خوب با شغلاشون کنار می آن و اتفاقا خیلی هم موفقن ولی برای من اینطور نبود.

مشکل اصلی من این بود که شغل من تو یه شهر دیگه بود اگر چه اسم پرطمطراقی داشت ولی واقعا رفت و آمد منو فرسوده می کرد و ضمنا عاشق آشپزی و خونواده بودم کاری که سالها مادرم و جده هایم بی هیچ منتی می کردن و غذای تازه و سالم سر سفره هامون گذاشتند که سلامت رو برای ما به ارمغان داشت برای خودم هم عجیبه بر خلاف کودکی و نوجوانیم که آرزو داشتم یک زن شاغل و نویسنده موفق باشم در این برهه فقط آرزو دارم مثل مادرم باشم یک زن خانه دار زرنگ بی ادعا باهوش کدبانو و بی نهایت صبور و مدبر . نمی دونم چند سال دیگه چه آرزوئی دارم فقط اینو فهمیدم هیچ چیزی از قبل قابل تعیین کردن نیست.

خلاصه یک قسمتی از وجودم که عاشق خونه داری بود بالاخره بعد از 10 سال تدریس پیروز شد. نگران واکنش دیگران بودم خوشبختانه نهایتا همه تائیدم کردن شایدم خواستند دلمو نشکنند! هر چی که بود من الان راضی و خوشحال هستم و طبق نظر همسرم و دخترم اونها هم آرامش بیشتری دارند. شاید سالهای آینده اگه دلم برای کار بیرون تنگ شد دوباره برگردم ولی در حال حاضر 3-4 سال فقط برای خودم و خونواده ام فرصت می خوام.

اما کمی هم از دخترم بگم:

آبان ماه دخترم 4 ساله شد در اولین فرصت بعد از اربعین تولد دخترمونو می گیریم

ساینا از تیر ماه مهد می ره و البته خیلی خوش خوشان می ره در نهایت برای بازی با بچه ها 2 ساعت در روز می ره مهد. تو این فرصت منم به یک سری از کارها می رسم و یک روز در میون هم باشگاه برای ورزش می رم.

جالبه که در مقطع زیر آمادگی هم کتاب درسی دارن:‌ کتابهای علوم 1 و ریاضی 1 و مفاهیم و یک مقدار جزئی هم زبان. که البته همه این آموزش ها در کنار نقاشی و بازی هستش. گاهی ساعت 11 می رم دنبالش و اگه ماشین نبرده باشم  12 خونه می رسیم اون هم 4 تا خیابون اون طرفتر! چون که 20 دقیقه سرسره توی حیاط مهد می ره, تو راه هم گچ ساختمونها رو بر می داره و باهاشون نقاشی می کشه , برگها رو می کنه و می گه گیاه می کارمو و حرف می زنیم و ...

این روزا همه کارو می خواد خودش بکنه ماشینو که روشن می کنم می گه خودم روشن کنم. کفشاشو و کفشامونو می خواد بپوشونه  دوس داره ظرفارو بشوره لباس عروسکاشو بشوره و ... لباسهاشو هم خودش انتخاب می کنه و تصورشو بکنید که تابستونه می خواد توی این هوای سرد بپوشه و به هیچ صراطی هم مستقیم نیست.

بازی مورد علاقه اش توی خونه ساختن کلاژ هست با کاغذ رنگی و چسب ماتیکی و گاهی هم ماکارونی و لوبیا و عدس و ...هر روز شکلهائی درست می کنیم و می چسبونیم در اولین فرصت  عکسشو می گذارم توی پستهای بعدی.

تاسوعا نذری پزون مادر همسرم بود و همه هم دور هم جمع بودن و به خاطر غذاهای خوشمزه و بازی با بچه ها به ساینا خیلی خوش گذشت پریشب به پدر شوهرم می گفت یه تولد دیگه هم توی حیاط بگیرید!

این عکسها هم اولی نقاشی مربوط به دو ماه پیش روی وایت برد که یک بچه و درخت کشیده و با موبایلم گرفتم خیلی کیفیت نداره عکسش

و عکس بعدی هم که شیراز گرفتیم

 

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

فعلا خداحافظ تا پست بعدی با عکسهای تولد

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1392ساعت 10:46  توسط ریحانه | 

با سلام به همه دوستای خوبم

این پست رو به سفارش دوستم نرگس جونم می گذارم. البته همه دوستان لطف داشتن و می گفتن که چرا وبلاگش رو آپ نمی کنم باور کنید شرایطم خیلی سخته دانشجو بودن و شاغل بودن و فرزند داشتن به خصوص سال 91 دیگه اوجش بود، به لطف خدا شاید شرایط امسال بهتر بشه. فعلا تونستم تقریبا تمام درسهای تئوریک دوره phd رو طی کنم  تا بماند امتحان جامع و زبان و از همه مهمتر پروپوزال و پایان نامه. این چند روز که امتحان داشتم کلی خونواده خودم و همسرم ساپورتمون کردن و حسرت یک دل راحت بازی کردن با دخترمو داشتم که این چند روز دارم دلی از عزا در می آرم.

الان که دارم این پستو می نویسم دخترمون داره تخم مرغ نیمرو می خوره و هر چی که می گم با دست راست قاشق رو بگیر می گه با دست چپ!!! در واقع دست راسته ولی گاهی بعضی کاراشو با دست چپ انجام می ده.  شاید بگید چه گیری هستی بزار با هر دستش خواست انجام بده ولی لازمه که بچه توی این سن برای پیشرفت در کاراش غلبه طرفی پیدا کنه.

از کارهای جالبش هم اینه که هر چی بهش یاد می دیم دوس داره به عروسکاش یاد بده مثلا دست اونا رو می گیره و با دستشون پیانو می زنه یا از پله ها پائین می آرتشون  یا براشون کارتون می گذاره بهش می گیم سلام کن وقتی یک جائی می ری به عروسکاش همینو می گه بدون اینکه خودش شخصا عمل کنه یا بهشون می گه تشکر کنید: این یکی رو خودش انجام می ده هر وسیله یا خوراکی بهش می دیم می گه خیلی ممنون، یه دفه هم بزور اسباب بازیشو ازم گرفت و گفت خیلی ممنون!!!! که غش کردیم از خنده.

دیروز با هم کباب درست کردیم یک دفعه هم می خواست بزور کمکم اتو کنه که دستش هم داغ شد و گریه اش گرفت.. و با باباش هم بلال درست می کنه یا نخود سبز دون می کنه. وظیفه ارزن ریختن برای مرغ عشق هم کار دختر کوچولومونه. سی دی گذاشتن توی ویدئو و روشن کردنش رو هم تازگی ها یاد گرفته که همه این کارا رو برای بیشتر شدن هماهنگی بین مغز و حرکات دست تشویق می کنیم که انجام بده. بازی با آشپزخونه ای که هدیه دائی و زن دائی و بردیاست رو خیلی دوست داره و اکثرا می گه بریم آشپزخونه بازی کنیم

نقاشی خیلی دوس داره و بیشتر صورت آدمه که بیشتر خندون می کشه بعضی وقتا هم ناراحت و با اشک می کشه  گاهی هم درخت و کوه و خورشید بعضی وقتا هم فقط خط خطی می کنه. رنگ کردنش خوبه. همه رنگها رو حتی کم رنگ و پررنگ هاشون رو بلده. کلماتیو که یاد گرفته بود بخونه بعد از چند ماه هم که می پرسیم هنوز بلده ولی دیگه باهاش کار نکردم. مدت زیادیه که بزرگ و کوچیک و متوسط رو می شناسه. راست و چپ رو هم بلده. مشاغل و غذای جانوران و پوشش بدنشون رو بلده.

پازل نقشه ایران و کشتی نوح رو سه سوته درست می کنه. تا 100 می شمره ولی مفهوم واقعی شمردنو تا 3-4 بلده. تمام جانوران کتاب زندگی موجودات دریا که ترجمه مامانشه را می شناسه حتی خیار دریائی و اسکوئید و فوک و ماهی بادکنکی و .... همسرم براش چند ایبوک داستانی مصور گرفته که خیلی دوسشون داره و بیشتر جاهاشو به زبان انگلیسی یادش هست. عاشق داستان مسابقه دوی خرگوش و لاک پشت هست. باب اسفنجی رو هم خیلی دوس داره. عروسکشو خیلی جاها با خودش می بره و می گه صلبیه اش سفیده. عنبیه اش آبیه. مردمکش هم سیاهه. دماغشم بزرگه و باید عملش کنه!! قسمت زیستیش رو از خودم یاد گرفته اینم از مزایای داشتن مادر زیست شناسه

این هم دو تا عکس با آخرین نوادگان خانواده که دوقلوهای عزیز خواهر کوچولومون هم توش هستن و ساینا هم وحشتناک دوستشون داره. عکسا مربوط به یک تولد جمع و جور با تم کفشدوزکی هست .


خوب دیگه برم تا قبل از 6ماه دیگه هم که تولد 4 سالگیشه قول نمی دم پست بگذارم. تا اون موقع بدرود و ممنون از نظرات خوشگلتون.


+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1392ساعت 9:15  توسط ریحانه | 
اول سلام و عذرخواهی می کنم از دیرکردم در آپ کردن وبلاگ. حقیقتشو بخواهید در یکی از بحرانی ترین زمانهای زندگیم به سر می بردم به خاطر اینکه نمی دونستم ادامه تحصیلم توی این مقطع برام مقدور هست یا نه. اتفاقات خوب با مشغله های ذهنی زیاد به اضافه تردیدهای زیاد ملغمه ای ساخته بودند که اگه کمک خونواده عزیزم به خصوص مادر و همسرم و همدلی دوستان نبود نمی دونم چه طور می شد. بگذریم شما رو درگیر نکنم...

این روزا برای اولین بار مجبور هستم یک شبی در هفته رو کنارش نباشم. علتش هم اینه که یه  کلاسم  شب تا دیروقت هست و صبح فرداش هم کلاس دارم و با وضع جاده ها و رانندگیهائی که شاهدیم به قول دوست و همکلاسیم بچه هامون اگه یک شب ما رو نبینن بهتر از اینه که بی مادر بشن!!! همسرم هم اون شب ساینا رو می بره پیش خونواده اش و اینطوری سرگرمش می کنن تا غصه نخوره. روزهائی هم که سرکارم مادرم و پدرم ازش مراقبت می کنند.

از شیرینکاریهای دخترم بگم که تا ۶۰ می تونه بشمره. معنی ۱۰۰ کلمه انگلیسی را به فارسی و بالعکس می تونه بگه. حرف زدنش هم خیلی پیشرفت کرده فقط ضمائرش رو خیلی مواقع غلط می گه که حرف زدنشو خیلی بامزه کرده.

اولین نقاشیشو ۲ ماه پیش کشید که البته صورت یک خرگوشو کامل کرد توش چشم و دماغ و دهان و چال چونه! و گردن کشید. این نقاشیو توی یک قاب نقره به یادگار گذاشتیم

داستان مادربزرگ و مهمانهای ناخونده رو اینطوری خلاصه و تعریف می کنه که: یکی نبود یکی نبود! غیر از خدای خوب و مهربون هیچ کس نبود: یه پیرزن بود عینکشو در آورد تق تق صدا اومد گاوه گفت ما ما من که ماما می کنم برات بزارم برم کلاغه گفت من که قارو قار می کنم برات بزارم برم. هاپو گفت من که هاف و هاف می کنم برات بزارم برم! مرغه گفت من که تخم طلا می کنم برات بزارم برم نه تو هم بمون. بالا رفتیم ماست بود پائین اومدیم دوغ بود قصه ما راست بود!

عاشق نی نی کوچولوهای جدید فامیل هست: نامی و نیلگون دوقلوهای خواهرم و نرگس دختر عمه ندا.

نامی و نیلگون رو هم تو هر لباسی از هم تشخیص می ده!

این هم بگم که دیگه اصلا تو فکر آموزش نیستیم و به توصیه دوستان بیشتر باهاش سعی می کنیم بازی کنیم و جاهای تفریحی و پیش فامیل ببریمش تا اجتماعی هم بشه ولی خودش همچنان عاشق کتابهاش هست و هر روز صندلی رو از حمام می بره پای کتابخونه و همه کتابها رو یک مروری می کنه. که البته هم خودم و هم همسرم بچگی ظاهرا همینطور بودیم. بازی دیگه مورد علاقه اش هم مادری کردن برای عروسکهاش هست. شیرشون می ده. حمامشون می کنه، غذا بهشون می ده، با دستمال دهنشونو تمیز می کنه، لالائی می خونه براشون، دست عروسکشو می گیره و بهش یاد می ده چطوری زیلوفون بزنه و کلی احساسات از خودش براشون نشون می ده. ظاهرا دخترکوچولوها از روز اول مادر بالقوه به دنیا می یان. قبلا ها فکر می کردم نوع اسباب بازیهائی که والدین برای ما می خریدند باعث علاقه ما به عروسک می شده ولی الان عملا می بینم که دخترم با اتوبوس و ماشینهاش دقایق کمی وقت می گذرونه. تازه اون هم برای اینکه عروسکشو سوار ماشین کنه!

دیگه حسابش از دستم در رفته که چقدر شعر و ترانه و سوره حفظه. دعای فرج رو هم از تلویزیون ایران و تکرار مادرم یاد گرفته قرآن رو هم باز می کنه و ادای قرآن خوندنو در می آره و آخر هر آیه هم نمی دونم چرا می گه قلمچی!!!! همسرم می گه حفظیاتش به هیچ کدوم از ما نرفته چون هر دومون بیشتر مفهوم گرا بودیم  به نظر می یاد حفظیاتش به خاله آذرش رفته باشه امیدوارم مث خاله آذرش دکتر بشه دخترم!!!

توی کیش کنسرت رستاک رفتیم و با اینکه ساعتش بعد از ۱ نیمه شب بود و حتی بچه های بزرگتر هم خوابشون برده بود ساینا تا آخرشو بیدار مونده بود و کیف می کرد.

بارفیکس رو خیلی دوست داره و ۱ دقیقه هم دوام می یاره تو گرفتن میله. طوری که توی پارک همه می گفتن ساینا رو بزارین بارفیکس بره.

در مورد عکس گذاشتن شاید چند روز دیگه عکس بگذارم حقیقتشو بخواهید از بس عکسا فیلتر می شه آدم کل انگیزه اش رو برای عکس گذاشتن از دست می ده.

تا پست بعدی شما رو به خدا می سپرم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1391ساعت 9:38  توسط ریحانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دخترم ساینا 18 /8/ 88 به دنیا اومد و به زندگی پر از عشق ما طراوت و شکوه بیشتری بخشید.ساینا" در فرهنگ فارسی به معنای سیمرغ است.در زبان هندی از دو کلمه سای و آینا تشکیا شده "سای" یعنی خدا و "آینا"یعنی پژواک ساینا یعنی پژواک خدا این زیباترین معنی این اسمه اما درزبان یونانی معنی پرنسس میده و در زبان کردی نماد رنگ آبی آسمان و در فرهنگ اسپانیولی به عنوان انسان دوری کننده از گناه.

پیوندهای روزانه
وبلاگ در مورد تربیت کودکان
آشپزی برای کودکان
نی نی سایت
پوشاک بچه ساناز
بریم بازی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1392
خرداد 1392
آبان 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
آذر 1390
مهر 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
دی 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
پیوندها
آراد مریم عزیز
سودای نرگس جون
اوستای سارمامامای گل
مریم ناز مسیحا
حس ششم
رادین حادثه مترقبه مامانش
پونه نازنازی همش به فکر بازی
دفترچه
متولد مهر 88
مهدیار صهبا خانوم
آرتین خوش ادا
یه شازده کوچولو دیگه از نوع پرنس
کوکاکولای زرد
آرمان و مامانش
بچه شطی
سارا و مامانش
دانیال پهلوان
شانا دختر شادی دختر مهر ماهی
درسا جون
پشت دریاها
پیاده رو
امیرخان
نونا مادر پارسا
سیمرغ خوش سیمای ما
بنیامین فرشته ای متفاوت
آوا نفس زندگی
قاب خالی فائزه جون
محمد صدرا 1 روز کوچیکتر از ساینا
محمد علی خوش زبون
گیلدا جون
رونیا جون
ثنای مهرماهی
امیررضای آبانی
وبلاگ قشنگ مهتاب
ویانای ناهید
کارن نقطه عطف مهکامه
موژان شیرین
میثم و بازیها و کتابها
مام و تارا
طاها این پسر
راتین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM